سرگرمشان بودم .... بازیچه هایی کوچک و خرد که در ذهنم بزرگ مینمود.
نه ذهنم اشتباه نمیکرد ، تنها جرمش کوچکیش بود.
نمیدانستم دستت در دستم نیست،
نمیدانستم چندیست دستت را رها کردم و خود مانده ام روی نقاله ی زمان و بی هدف جلو میروم ،
تو نبودی و آنچنان بازیچه ها مرا مشغول کرده بودند که حتی توان دیدنت را نداشتم ،
نمیدانم دقیقا دست تو را کجا رها کردم ، میبینی زندگی حتی نتوانستم دقیق تخمین بزنم! ...
اینبار میتوانم دقیق تخمین بزنم کی دستت را گرفتم !
و حال میدانم که بی درنگ بی اضلاعی تو را میخواهم!
دستت را گرفته ام و تو را با خود خواهم برد آنجا که باید باشیم ،
محکم بچسب
مشغول جمع کردن چرخ ها هستم ...
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:47  توسط مهرنوش
|
