باران میزند!
دلم گرفت...
خاک شهر با باران بیگانه ست!
تنها جرم سخت آسفالت
و گاه روزنه ای برای نفس
و خشنی کفش زنی که گذر میکند.
چشم براه قطره ای ست که از برگ یک درخت زندانی بر وی بچکد!
و چه تنهاست!
نقش گام میزند وچشم براه !
ای کاش میتوانستم با دستهایم راه بروم
یا کفشهایم را در خانه جا بگذارم!
قمری بی پری
با بال های سوخته
ــ مگر بالش موتور دارد؟!!! ــ
بر بند رخت خانه ی روبرو وصله شده
خود را خشک میکند.
گاه پر میشود از لباس های چرک آب کشیده
که تصویری از تمیزی ندارند
شاید باید واییتکس برویشان پاشید.
آری شاید من هم روزی
جای نوشتن
نوار قلبم را سفید کنم!
نمیدانم چرا قد نمیکشد
کاج جلوی در را میگویم.
انگار شیره اش را کشیده اند!
نکند با خشخاش اشتباهش گرفته اند!!!
یادم باشد کنار پلاک میخ شده ی شهرداری بنویسم!
باران دیگر نمیزند
صدای سرفه اش را میشنوم!!!
پرده را میکشم.
همان بهتر که فکرم در اتاق قد بکشد
تا روی آسفالت
با کاغذی سوخته
زیر پلاک
با یک لیوان واییتکس
در حال خشک شدن
زیر سرزنش باران!!!
