دلم جز مهر مهرویان طریقی بر نمیگیرد ز هر در میدهم پندش و لیکن در نمیگیرد خدارا ای نصیحت گو حدیث ساغر و می گو که نقشی در خیال ما ازین خوشتر نمیگیرد صراحی میکشم پنهان و مردم دفتر انگارند عجب گر آتش این زرق در دفتر نمیگیرد میان گریه میخندم که چون شمع اندرین مجلس زبان آتشینم هست لیکن در نمیگیرد.