گفت : چرا اینگونه ای ؟! همانند من در طلب باش !
در پاسخ گفت : مرا با خروس خانگی کاری نیست ! اگر میتوانی به پرواز درآ ....
جستی زد و ارتفاع گرفت ... به پرواز بالای ابر فکر میکرد !
بر روی پا چرخید و بر زمین افتاد . خروسی به عیادتش آمد !!!
نوشتن انفجار قلب است در سکوت
گفت : چرا اینگونه ای ؟! همانند من در طلب باش !
در پاسخ گفت : مرا با خروس خانگی کاری نیست ! اگر میتوانی به پرواز درآ ....
جستی زد و ارتفاع گرفت ... به پرواز بالای ابر فکر میکرد !
بر روی پا چرخید و بر زمین افتاد . خروسی به عیادتش آمد !!!
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو بجان آمد وقتست که باز آئی
دایم گل این بستان شاداب نمیماند
دریاب ضعیفان را در وقت توانائی
دیشب گله ی زلفش با باد همی کردم
گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودائی
صد باد صبا اینجا با سلسله میرقصند
اینست حریف ای دل تا باد نپیمائی
مشتاقی و مجهوری دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پایاب شکیبائی
یارب به که شاید گفت این نکته که در عالم
رخساره به کس ننمود آن شاهد هر جائی
ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست
شمشاد خرامان کن تا باغ بیارائی
ای درد توام درمان در بستر ناکامی
وی یاد توام مونس در گوشه ی تنهائی
در دایره ی قسمت ما نقطه ی تسلیمیم
لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمائی
فکر خود و رأی خود در عالم رندی نیست
کفرست درین مذهب خودبینی و خود رائی
زین دایره ی مینا خونین جگرم می ده
تا حل کنم این مشکل در ساغر مینائی
حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد
شادیت مبارک باد ای عاشق شیدائی
محتاج مسکنی که بی زحمت یافت شود...به آن روی میآوریم به سبب آرامش...
فریبی قشنگ... ساخته ی قدرت ما و بهتر بگویم از ضعف ما...
و همین خوش بودنش هست که گاه میفریبد مرا با آنکه میدانم پیشتر بر علیهش رأی داده بودم...
همانند خلسه و آرامشی ساکن...
همانند کسی که در مواقع عجز زنجیری در دست میگیرد و به آن متوسل میشود و نمیداند که زنجیر به جایی وصل نیست ...برایش همین بس که زنجیر را از قد خود بلندتر میداند ... غافل از اینکه زنجیر ساخته ی ضعف اوست نه قدرت دیگری ...
زنجیر را رها کن و تا به بالای زنجیر به پیش ران.آن هنگام خواهی دید زنجیر های کوتاه و بلند بسیاری را...
بالا برو ... تا زنجیرت را بلند ترین زنجیر بیابی تا دیگر به زنجیری محتاج نباشی... در قد خود نمان!
میان درس و دفتر هم دمی با شعر سر رفتم
گهی در جنگ با خویش و گهی تسلیم افسارش
نمیدانی چه ها دیدم از این افکار سر سختم
وزین دوران بی ساقی مپرس ای می که هوشیارم
به یک پیمانه مستم کن که از مستی بدر رفتم
بیا ای دوست در بزمم که در آهم بساطی هست
که در ابیات موزون هم تو میدانی که کج رفتم.