پسر جوانی
بر روی خستگی صندلی
تمام سطحش را در خود گرفته
سرش بر روی پای پدر پیری که دست نحیفش را
بر پشتش میکشد
و خستگی اش را از امتداد انگشتان خود خارج میکند
پسر چشمان مات و بی فروغش را
به روبرو دوختست
گویی چشمانش در همان صحنه بی جان شده اند:
چند متر آنطرفتر
صورت های منبسط از شعف خنده
و دستانی که نقشه ای دیگر دارند
از کاستن حریم آسمان
توسط چندین طبقه سیمان.
با چشمانی منقبض
گام هایم را ادامه میدهم
سنگفرش زیر پایم را سست تر و خیس تر از همیشه حس میکنم
و نگرانی گنجشگ روی درخت را
که به دنبال صدایش در همهمه است...
حال بیا و برایم بگو که عادل کجاست ؟
به یاد سروده ای از فریدون مشیری افتادم:
درون معبد هستی
بشر،در گوشه ی محراب خواهش های جان افروز
نشسته در پس سجاده ی صد نقش حسرت های هستی سوز
به دستش خوشه ی پربار تسبیح تمناهای رنگارنگ
نگاهی میکند سوی خداـ از آرزو لبریز ـ
به زاری از ته دل یک (دلم میخواست ) میگوید.
شب و روزش دریغ رفته و ای کاش آینده ست....
دلم میخواست : بند از پای جانم باز میکردند
که من تا روی بام ابرها،پرواز میکردم،
از آنجا،با کمند کهکشان،تا آسمان عرش میرفتم
در آن درگاه،درد خویش را فریاد میکردم!
که کاخ صد ستون کبریا لرزد!
مگر یک شب از این شب های بی فرجام،
ز یک فریاد بی هنگام
ـ به روی پرنیان آسمان ها ـ خواب در چشم خدا لرزد!
دلم میخواست دنیا رنگ دیگر بود
خدا،با بنده هایش مهربان تر بود
از این بیچاره مردم یاد میفرمود!
دلم میخواست زنجیری گران از بارگاه خویش می آویخت
که مظلومان،خدا را پای آن زنجیر
ز درد خویشتن آگاه میکردند...
در این دنیای بی آغاز و بی پایان
در این صحرا،که جز گزد و غبار از ما نمیماند
خدا،زین تلخکامی های بی هنگام بس میکرد!
نمیگویم پرستوی زمان را در قفس میکرد!
نمیگویم به هر کس بخت و عمر جاودان میداد;
نمیگویم به هر کس عیش و نوش رایگان میداد;
همین ده روز هستی را امان میداد!
دلش را ناله ی تلخ سیه روزان تکان میداد!
.......
* عادت دارم بین کج نوشته هام یک سطر فاصله بذارم.به مفهوم نثر نبودن نیست.با سپاس.
