در کنجی از خانه ی دنیا بر زمین نشسته بودم .دست هایم را بر زانوهایم قلاب کرده بودم و به بقیه ساکنان این خانه مینگریستم . عجیب بود که احساس غریبی میکردم. در نگاهشان هیچ برق آشنایی ندیدم . در کنارم دختری ست که با بهت به من مینگرد و میپرسد : تو در دستت هیچ نداری؟! و من پاسخ دادم : خیر . هیچ دارم! نگاهش مضطرب بود و مدام به این سو و آن سو مینگریست با دستانی پر که دیگر توانایی بلند شدن بر پاهایش را نمیداد.دستانم را باز میکنم و بر پا میایستم. هوای این خانه گرفته است و نفس به سختی فرو میرود.نگاهی به اطراف میاندازم و میپرسم : کسی نمی آید ؟همه نگران از خالی شدن دستانشان با نگاه بی فروغشان جوابم را میدهند. با خود زمزمه میکنم و میروم برای تنفس هوایی تازه :
قدرتی دارم من
به بزرگی یک هیچ بزرگ
نتوانی بستانی از من
نتوانی بستیزی با من
هیچ در دستانم
میروم رو به هوایی تازه
گر تو هم می آیی
هیچ بردار و بیا .
+ نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 13:51  توسط مهرنوش
|
