تبليغاتX
کج نوشته

کج نوشته

نوشتن انفجار قلب است در سکوت

درباره ی آنچه بیان ناشدنی ست
بهتر نیست سکوت کنیم؟
سکوت گویا تر از کلام است و بسیار حرف میزند.
به کمک کلام می اید و عجزش را میپوشاند.
سکوت ناگفته ندارد.
در آنجا که کلام درمیماند
سکوت پر از معناست
آنجا که صورت ها و شکل ها به پایان میرسد
بی شکل و صورت آغاز میشود.
کلمات شکلند،
زیبا و ویژه،
آهنگی همگون،
موسیقیِ متمایز،
اما کافی نیست.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 13:46  توسط مهرنوش  | 

پلکانی مارپیجی......

زندگی را میگویم

پله های بالاتر را نمیبینی
و همین باعث میشود
بالا بروی
تا آخرین پله!
ساده میپنداریم
بالا میرویم
بدون گام نهادن بر کسی
ولی سایه ای بر روی سایه ی دیگر افتاده
.......
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 10:17  توسط مهرنوش  | 

حاصل حوصله ام را
گرد باد بی قراری
برد
باز
در کوچه پس کوچه های خیال
چشمم
به خاطره خیس و کهنسالی
خورد.

سکوتم از خاطراتی خیس و خاکستر لبالب....
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 22:6  توسط مهرنوش  | 

ما انسانها حقایقی که بسیار آشکار است نمیبینیم
و بصورت یک رویداد عادی تصورش میکنیم.
حقیقت آنقدر نزدیک است که چشمان نمیبیند
ما گویی عادت کردیم به دیدن دور دست
و غیر عادی ها.
باید همواره فاصله ای باشد برای دیدن.؟
ما نزدیکیم و نزدیک و نزدیک تر
به آنچه باید دید.
برای دیدن آشکار نهان باید ساده نگاه کرد تا بیابی....

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 21:10  توسط مهرنوش  | 

نمیخواهم در دنیای نوشته های
صاف و راحت
محو شوم
دنیای نوشته های در یک راستا
که به راحتی میتوانی در آن قدم بزنی
و حتی بایستی
ولی در دنیای کجی
اگر بایستی میافتی٫تعادلت را از دست میدهی.
دنیای ایستایی ست در پس زندگی هایمان٫
من ایستادن را تاب نمی آورم
پاهایم را به حرکت عادت دادم.
در دنیای نوشتار صاف
هیچ تکاپویی نیست.
پس مینویسم
همچنان کج!
دنیای من کج است.
+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 17:48  توسط مهرنوش  | 

در پس سایه های خویش
به راه میافتم
در غروبی که سایه ام به سوی بی نهایت پیش میرود
من نیز همراه او میشوم
و در جاده ای قدم میکذارم
که آشنا را کم میبینم
و در گرد این ره چه بسیار مردمان نشسته اند
در بازی با سایه ها
و مسیر را از دست دادند
شاید سایه ها مرا به آنجا راهنمایی کنند که
دیگر سیاهی جسم در آنجا نباشد
در مسیر هر چه قدم میگذاری به کمال میرسی.؟
انتهای سایه ام کجاست؟
نمیخواهم در سیاهی شب
کمالش را بیابم.
+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 17:27  توسط مهرنوش  | 

کودکان از تاریکی ملال آور معبد
به بیرون میدوند
تا خاک بازی کنند
خداوند نیز با آنها بیرون می آید
تا خاک بازی آنها را تماشا کند
خداوند فراموش میکند
واعظی را
که درون معبد
کف به دهان آورده است....
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 23:51  توسط مهرنوش  |