تبليغاتX
کج نوشته
یه کم!
 

 

دوست دارم یکی بگه در پشتی برای دنیا وجود داره

دری که فقط هیچ داره و بی انتها....

                                     من و خدا!

و پره از

           نسیان

                 سکوت

                           و سکون.

 

نمیخوام دنبال تو باشم...نمیخوام جای خالی تو رو داشته باشم...نمیخوام خلا باشم...نمیخوام کشیده شم و کشیده بشن...میدونم این روزا یا داری خیلی بهم میخندی یا داری خیلی گریه میکنی که من سرگردونم که خیلی بخندم یا خیلی گریه کنم...

بیا و یه کم آرومم کن...بذار خالی شم...نمیخوام جذب کنم و جذب بشم...حتی اگه یه کم م شده منو هیچ کن...بسه .... بزرگی .... بی انتهایی ....  قبول ! هیچم کن...حتی اگه شده یه کم منو دنبال خودت نکشون  ! ....... میشنوی خدا یا اینم یکی از همون دست و پا زدن های منه برای رسیدن به بی انتها ؟!

میخندی یا گریه میکنی ...هر کاری میکنی منو خالیم کن ... نمیخوام حتی یک ذره از بی انتهایی رو بخوام! ... یه کم کما و خواب  ... اصلا چرا نباید بخوابم مثل اکثر آدمایی که میبینم ... منو از قصد آوردی میخوای چی رو بهم نشون بدی؟! ... بذار فقط گاهی یه کم یادت بیفتم نه اینکه دائم خودنمایی کنی برام ... میخوای بگی هستی ... میخوای بگی دوسم داری ... میخوای بگی دوست دارم .... هر چی میخوای بگی بگو ، فقط هیچم کن و بعد بی انتهاییت رو نشونم بده و منو آروم کن ...

 این خلا رو نمیخوام ... یه کم خسته شدم از پر کردنش ... یا تو برام بزرگی یا من نمیتونم بهت برسم که پر نمیشم ! ... قبول برمیگردم و دوباره برات خلا میشم ... فقط آروم شم ...  هیچ شم ... یه کم بی انتها شو برام ... بذار مقابل بی انتهاییت هیچ بشم ... 

بی انتهایی سخته ... گاهی میشه

 ــ زیر حس بارون ... تو بزرگی کوه ... دیدن بال صد رنگ یه پرنده کوچیک ... خندیدن یه دختر بچه سر راهم  .... سکوت زیر درخت کنار اتوبان  ... حس دوست داشتنی که یادم دادی.... و تو کج نوشته ها .... ــ

گاهی میشه یه کم بی انتها شم ... ولی کمه ...

خط پایان رو گه گاه نشونم میدی که نایستم ... بذار مثل یک به ته خط رسیده ببینم ...

قبول....قبول... دوباره برات خلا میشم ...

 اشک و خنده منو به بازی گرفتن ...

بیا و یه کم خدائی کن ... کم نمیاد !

 

 

*این پست بدون هیچ گونه بازخونی و تغییری ثبت شد!

*چارجوب های زندگی باید انعطاف داشته باشه وگرنه تو در و دیوار می خوری..مگه نه هم چارچوبی؟!

*آسمون خشکید ... اما من دلم باز بارون می خواد.

    

                    

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت10:42توسط مهرنوش |
طعم بارون
 

 

سنگ گلی کجی زیر پایم لیز می خورد.

خنکی خورشیدو تاریکی ابر در زیر پایم قلقلکم می دهند.

محکم می ایستم و انگشت هایم یکی یکی فرو میروندو طعم باران خاک بالا می آید.

پایم را برمیدارم و نگاه میکنم به محو شدنم...

قدم دیگرم را محکمتر میگذارم و آب بر انگشتانم سرازیر می شود.

پای دیگر را محکم در کنار دیگری میگذارم تا تمام طراوت ساده باران هستم کند..

دیگر  هیچ نمی شناسم ... نه تو را و نه تمیزی کثیف باران خورده ی شهر را...

حمله ور شو بر وجودم و بشور ...

خیس خیسم و انگشتان پایم غرق در تو و دستانم تو را میبلعند!

پایم بی حس و دستم محیطی بی انتها و من مدهوش....

حال تو باز می زنی و قطره می خواند و آسمان میرقصد و خورشید نگران و من بی باده مست می شوم!

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت21:42توسط مهرنوش |
اشتباه
 

 

اشتباهات سیالن ...

میان ...

میرن ...

شکل میگیرن ...

جلوشونو نمیشه گرفت ...

و به تمام وسعتت اگه جلوشون قد علم کنی تمامت رو میگیره ...

بذار بیان ... فقط بشناسشون !

 

*ذره بین رو بذاری کنار و با تلسکوپ ببینی اونقدر کوچیکی که خندت میگیره !

*چقدر دلم برای بارون تنگ شده بود ... کاش همینطور بیاد.

 

 

+نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت22:4توسط مهرنوش |
شناخت

ماسک زیبا...

دروغ شیرین...

روژ لبخند ژوکوند...

گوش های بی پرده...

چشم های بی مردمک...

دست های بی عصب...

مزه های کنستانتره...

فلسفه سطحی...

تفکر بی پایه منطقی...

دین منفعتی...

احساس با نیمه عمر چند ثانیه...

عشق حراج...

علاقه بی انحصار...

تنوع طلبی بی انتها...

و....

دنیای درهم ما رو ساخته...حالا بیا و بشناس !



*شناخت توی این روزا یه سوپه که هرچی بیشتر هم میزنی میبینی سوپت بیشتر ته میگیره..مواد خوبی نداره!




+نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت22:36توسط مهرنوش |
نوسان ثابت!
 

 

عشق طعم گس خرمالویی ست که در آخر هسته اش بیخ گلویت را میگیرد!

 

 

*تجربه دردناک...جاتون خالی...ندید...اینم قانونه انگار!

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت2:24توسط مهرنوش |
نوسان


عشق ورزیدن راه رفتن رو یه طناب نازکه که روی ارتفاع احساس بسته شده و چوب تعادلش عقله!

میخوام چوبم رو بذارم کنار و نگران ارتفاع نباشم

نمیخوام ببینم ... سرم گیج بره ... بیفتم ... یا برگردم !

میخوام فقط به جلو نگاه کنم !

میخوام بی هوای ارتفاع و با هوای تو روی باریک ترین طناب زندگی راه برم...

نمیتونی کمکم کنی...قانونش اینه...(حتی اگه میدونستی) ...!

فقط نظاره گر من باش گه گاه و ببین چطور توی نوسانم و اگه افتادم تنها ارتفاعی رو بسنج که نمیدونستی!





*امتحانا طولانی نبود فقط پیامدش طولانی شد.(چشمک!)

*زندگی یه سیرکه ... منتها تماشاچیاش خودشون سرگرم نمایش دادنن!



+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت21:14توسط مهرنوش |
عطار
 

 

 ۱ـ

عشقش به وجود متهم کرد تو را          خو کـرده ی صد گونه ستم کرد تو را

چون او به وجود،از تو اولی تر بود           نگرفت وجــــودت و عدم کـــــرد تو را

 

۲ـ

چون نیستی تو محض اقــرار بود                   هستیت ز سرمایه انــکار بود

هر کس که ز نیستی ندارد بویی                  کافر میرد اگر چه دینــــدار بود

 

۳ـ

از معنی عشق،اسم میبینم و بس          وز جان شریـف،جسم میبینم و بس

از گنــج یقی چگونه یابـــم گهـــری؟         کز گنـــج یقین طلسم میبینم و بس

 

۴ـ

تا کی باشی بی سر و بن؟هیچ مباش     خاموشی جوی و در سخن هیچ مباش

تا کی گویــی که من چه خـواهم کردن      تو هیچ نه ای،هیچ مــکن،هیچ مــباش

 

(رباعیات عطار)

 

 

* امتحانا ..... !

 

+نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت22:13توسط مهرنوش |